روزی تمام دنیا
تو را خواهند شناخت !
بس که من
از تو می گویم !
و از تو می نویسم ...!
هـــــــــرگاه مرا دوست نداشتی
فریاد مکن...
آرام در گوشم بگو تا
آهســـــــــته بمیرم...
يه خبر بسيار مهم.يک پژو 206 جيگري به شماره 453654 اصفهان 13 .رينگ اسپرت.متاليک.روکش تمام چرم.سي دي چينجر.با دزدگير.بيمه تکميلي 85 .فداي يه تار موت
ولي من طمع تلخ اين انتظار را به تنهايي تا ابدترجيح مي دهم
بهارراتابستان مي كنم تابستان راپاييزوپاييزرازمستان
وهمواره چشم به دردوخته ام تاتوبيايي
تو رفتن رو
آسوده برو دلواپس نباش
منو درد و یادت تا ابد با هم هستیم
غصه نخور، کنار اومدم با نبودنت
خیلی که دلم بگیره گریه میکنم
آسمان را بنگر كه هنوز بعد صد ها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي پر از مهر به ما مي خندد
يا زميني را كه دلش از سردي شب هاي خزان
نه شكست و نه گرفت
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد كشيد
و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت
تا بگويد كه هنوز پر از امنيت و احساس خداست
ماه من غصه چرا
تو مرا داري و من
هر شب و روز
آرزويم همه خوشبختي توست
ماه من دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
كار آن هايي نيست كه خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره ي عشق، زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست
او هماني است كه در تارترين لحظه ي شب.همه را با هم و با عشق بچين
ولي از ياد مبر پشت هر كوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز كسي مي خواند
كه خدا هست خدا هست و چرا غصه؟
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا !
و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست
چرا غصه ؟! چرا؟
خدا هست....
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...
گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .
به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .
به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .
به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت دارم * .
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم .
به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .
به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .
به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم
میوه ی کدام درخت باغت را گاز بزنم
که از زمین رانده شوم ؟و
تنهایی را دوست خواهم داشت
زیرا در ان بی وفایی نیست
تنهایی رادو ست دارم
او همیشه با من است
تنهایی را دوست دارم
او عاشق وا قع ایست
تنهایی را دوست دارم
زیرا هر دو عاشق هم
تنهایی را دوست دارم
او همیشه غم خوار من است
تنهایی را دوست دارم
چون شعر من هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم
زیرا خداوند هم تنهاست
تنهایی را دوست خواهم داشت
زیرا در ان بی وفایی نیست
تنهایی رادو ست دارم
او همیشه با من است
تنهایی را دوست دارم
او عاشق وا قع ایست
تنهایی را دوست دارم
زیرا هر دو عاشق هم
تنهایی را دوست دارم
او همیشه غم خوار من است
تنهایی را دوست دارم
چون شعر من هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم
زیرا خداوند هم تنهاست
شب ساعت2باشه
ازفكر عشقت
نتوني بخوابي
خيلي سخته
چرا اينجوري شده
اي خدا...
ديگه تحمل دوريشو ندارم
كاري كن اي خدا
توی این هیاهویِ بی احساسی........
توی این گم شدنهای تلختـــــــــــــر از زهر..............
توی این روزمرگیِ ماشینی................
ببین چه کودکانه ......
میتپه دلـــــــــــم .......
برای تو که از جنس بارون و دریایــــــــــی ................ .
من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم ، چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم .
فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است
محبت شـان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود
.....
کاش اون لحظه که یکی ازم میپرسه
حالت چطوره و من می گم خوبم
کسی باشه که محکم بغلم کنهُ آروم
تو گوشم بگه می دونم خوب نیستی